تبليغاتX
برای دلم


برای دلم

 ميدانم كه شبانگاه خواهم مرد .
 ديگر هيچ دلبستگي سد راهم نخواهد بود
 نه تو و نه هيچ انسان ديگري 
 مانند يک بغض بي مهار از گوشه چشمانت که به خاک ميغلتد 
 مثل يک ستاره دنباله دار که در سياهي قير گون آسمان به عدم ميرود ،
 تصويرم در چشمان بي مهرت غرق مي شود
 وتنها نقش گنگي بر خيالت به جا مي ماند
 تنها آسمان برايم ميگريد
 و اشکهايم در قطرات باران گم ميشود
 مانند تمامي غم هايم که در تنهايي روحم گم شد .
 تنها يادگاري من برايم خاطره هايم است.
 برايت از دردهايم وتمامي بهاراني كه به خزان انجاميد مينويسم .
 وتمامي شکوفه هاي گيلاسي كه برايم قشنگ و دور از دسترس بود.
 شامگاهان خواهم مرد
 و چه حس غريبيست در من حس يکي شدن با تمامي کائنات
 ودور شدن از هر چه من است.
 اشك هايت را برايم هدر نده به آنها احتياج خواهي داشت
 شايد براي يکي دو روزي تنهايي و يا براي يک دنياي بي احساس.. .
 فردا بي من نفس خواهي کشيد
 فردا بي من نفس خواهند کشيد
 و تنها شايد باد دوري ام را حس کند 
 چرا که ديگر موهايم را پريشان نخواهد کرد
 و آفتاب که ديگر چهره ام را نخواهد سوزاند
 و شايد تو....

+نوشته شده در 84/05/25ساعت19:58توسط برای دلم | |


تو که مي دانستي رضايت حقيقت من است
چرا به حقيقت من رضايت ندادي؟

+نوشته شده در 84/05/25ساعت19:30توسط برای دلم | |

صبر کردن تنها کاريه که بدون اشتباه انجامش ميدم!
کلا هيچ کس تو کاري که نوزده سال روش تمرين کرده اشتباه نميکنه!

+نوشته شده در 84/05/25ساعت19:30توسط برای دلم | |

آهسته از ذهنم می گذرد، فريادی بلند
چون گذر دست مرگ از اندام تنومند يک مرد.
چون به دنيا آمدن کودکي آهسته ولي با فرياد
آهسته می گویم: "فراموشم کن" آهسته ميشنوم: "فراموش شده‌ام ".
چه آشناست اين کلام " فراموش ميکنم ". گفته بودم به او که صدايش را، چشمهايش را، دستهايش را و اينکه خواستم فراموشم کند را فراموش خواهم کرد .
بايد بروم، آهسته، که نيازارم گوشهايی را که به فرياد عادت نکرده اند ...
و نيازارم قلبي را که به بيرون راندن خو نگرفته
من آهسته و بيصدا، به پيشواز سکوت ميروم .
و ناپديد ميشوم، تا نيازارم چشم هايی را که به ديدن من عادت نکرده اند ...
بايد فراموش کنم که روزی بوده‌ام. تا نيازارم دلی را، که به نبودن من انس گرفت..
طنين زيبای کلامش که گويی قرنهاست از شنيدنش گذشته که مي گفت "دوستت دارم " ، آهسته از ذهنم ميگذرد .آهسته همچون نوازش اشکهاي گونه ام را که تنها دستی نوازش گر بود قبل از هجرت بی بازگشت دستهايش و صدای شکننده گلويم در فرو آوردن سر تسليم به بغض غريبانيه ای که از زنده شدن ياد او جان گرفته و از تجسم تنهایی بعد از او مي گذرد آهسته از ذهن غبار آلوده من شميم یاد تو فاصله مي‌گيرد، شميمی که به من جان داد و صدای دور شدن قدمهايش آهسته آهسته مغرور و بيکلام، که مثل هميشه، سکوت؛ اشکهايم را به جنون تبديل مي كند، آهسته از ذهنم ميگذرد آهسته و خاموش و بی رحم، مثل رفتن و کشتن عشق
آری ، من روزهاست که رفته‌ام
من شبهاست که رفته‌ام
من رفته ام
رفته ام...
رفته ام...
رفته ام
...

+نوشته شده در 84/05/21ساعت15:38توسط برای دلم | |

انسان نادان با ؟ و انسان دانا با ! زندگي ميکند.

+نوشته شده در 84/05/13ساعت0:37توسط برای دلم | |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچی برای گفتن ندارم!

+نوشته شده در 84/05/09ساعت17:46توسط برای دلم | |