تبليغاتX
برای دلم


برای دلم


نياز به دوست داشتن،
نياز به دوست داشته شدن،
نياز به پس زدن پرده هاي تاريکخانه دل
نياز به تنها گذاشتن تنهايي ها
و نياز و نياز و نياز
چيزي در درونم خالي شده...

+نوشته شده در 85/06/26ساعت18:2توسط برای دلم | |

تنهايي بد نيست
تنهايي خوب هم نيست
کتابهاي در هم و ريخته و شعر هاي گفته و ناگفته
خوبيها و بديها
سرگرداني را دوست ندارم

+نوشته شده در 85/06/26ساعت18:1توسط برای دلم | |

آدمها طوري فراموش ميشن که انگار از اول وجود نداشتن.....

+نوشته شده در 85/06/26ساعت18:0توسط برای دلم | |

دم غروب ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را ميديد
و روي ميز، هياهوي چند ميوه نور
به سمت مبهم ادراک مرگ جاري بود
و بوي باغچه را، باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي ميکرد
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد ميزد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد
چه آسمان تميزي
و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
تمام راه به يک چيز فکر ميکردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم ميبرد
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود
چه دره هاي عجيبي
و اسب، يادت هست
سپيد بود
و مثل واژه پاکي، سکوت سبز چمنزار را چرا ميکرد
و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو که روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فکر ميکنم
که اين ترنم موزون حزن تا ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
چه سيبهاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يک سيب ميکند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن
و نوشداروي اندوه؟
صداي خالص اکسير ميدهد اين نوش.
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چاي مي خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي
چه قدر هم تنها
خيال ميکنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستم
دچار يعني
...................عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
و چه فکر نازک غمناکي
و غم، تبسم پوشيده نگاه گياه است
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که غرق ابهامند
نه
صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند
و با شنيدن يک هيچ ميشوند کدر
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند تا آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او و ثانيه ها بهترين کتاب جهان را
به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
که هيچ ماهي هرگز
هزار و يک گره رودخانه را نگشود
و نيمه شبها با زورق قديمي اشراق
در آبهاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از کوچه باغهاي حکايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزونيست.

(سهراب سپهري: مسافر)

+نوشته شده در 85/06/26ساعت18:0توسط برای دلم | |

بيشتر از هميشه دوستت دارم  
گرچه از عاشقي و عاشق شدن بيزارم....

+نوشته شده در 85/06/26ساعت17:59توسط برای دلم | |